چرا گاهی اوقات از غم و اندوه لذت میبریم؟
ترکیب رنج و سرخوشی، پدیدهای پیچیده و پارادوکسیکال است که هم ریشه در شیمی مغز دارد و هم در نیازهای روانی و اجتماعی انسان.

آیا تا به حال متوجه ترکیبی عجیب از احساسات شدهاید وقتی که احساس ناراحتی میکنید—شاید یک حس آرامش پنهان یا حتی شادی که زیر لایههای غم نهفته است؟
این پدیده جذاب، جایی که یک حس عمیق ناتوانی با سرخوشی غیرمنتظره همزیستی میکند، روانشناسان و عصبشناسان را به فکر فرو برده است.
مکانیسم پنهان: جدولی از بینشها
تصور کنید یک نمودار که توضیح میدهد چرا این اتفاق میافتد. از یک سو، احساسات ناامیدی—فکرهایی مثل «غرق شدهام»، «نمیتوانم کنار بیایم» یا «همه چیز از کنترلم خارج است» —و در سوی دیگر، یک چرخش غیرمنتظره: یک موج انرژی، یک حس رهایی یا حتی راحتی عجیب در رنج کشیدن. این دوگانگی توسط شیمی مغز ما، بهویژه ترشح اندورفینها—مسکنهای طبیعی که تا ۳۰ برابر قویتر از مورفین هستند—ایجاد میشود. وقتی تحت استرس یا درد هستیم، بدن این مواد شیمیایی را برای کمک به ما ترشح میکند و یک حس سبکی ظریف ایجاد میکند که میتواند غیرعادی دلپذیر باشد.
این جدول به صورت مفهومی ممکن است اینگونه باشد:
– سوی ناامیدی : احساس ناتوانی، خستگی یا قربانی بودن.
– سوی سرخوشی : موجی از اندورفینها، حس رهایی یا راحتی عجیب در رنج.
– چرا این اتفاق میافتد : مغز ما برای تحمل سختیها پاداش میدهد و درد را به شکلی عجیب به لذت تبدیل میکند.
همچنین بخوانید: خواص شگفت انگیز آشواگاندا برای بهبود عملکرد ورزشی
چگونه به رنج معتاد میشویم؟
این پارادوکس فقط به یک حس لحظهای محدود نمیشود، بلکه میتواند به یک عادت تبدیل شود. تصور کنید کسی که مدام روی مشکلاتش تمرکز میکند، شاید با دیگران به اشتراک گذاشتن سختیها برای جلب همدردی. با گذشت زمان، موج اندورفین ناشی از این آزادسازی احساسی میتواند به یک چرخه اعتیاد تبدیل شود. مثلاً به فردی فکر کنید که از درام لذت میبرد—هر شکایت یا ناکامی فرصتی برای احساس آن پاداش بیوشیمیایی میشود. مطالعات نشان میدهد این رفتار وقتی دیگران سختیهایشان را تأیید میکنند، تقویت میشود و یک حلقه بازخورد اجتماعی ایجاد میکند که رنج را جذابتر میکند.
مثلاً به فردی فکر کنید که از درام لذت میبرد—هر شکایت یا ناکامی فرصتی برای احساس آن پاداش بیوشیمیایی میشود. مطالعات نشان میدهد این رفتار وقتی دیگران سختیهایشان را تأیید میکنند، تقویت میشود و یک حلقه بازخورد اجتماعی ایجاد میکند که رنج را جذابتر میکند.
مثلاً فردی را تصور کنید که در شغل سخت گیر کرده است. ممکن است هر روز شکایت کند، اما بهطور مخفیانه از توجه همکارانش لذت ببرد. عمل شکایت کردن اندورفین آزاد میکند و همدردی دیگران لایهای از رضایت اضافه میکند که او را در این الگو محبوس میکند.
علم پشت این پدیده
اندورفینها در غده هیپوفیز و هیپوتالاموس مغز، بهویژه در زمان استرس یا فعالیت بدنی شدید، تولید میشوند. تحقیقات نشان داده این مواد شیمیایی نهتنها درد را کم میکنند، بلکه حس بهزیستی را نیز تقویت میکنند، درست مثل یک اوپیوئید طبیعی. وقتی کسی بارها خود را در معرض سختیهای احساسی—چه از طریق بیشفکری یا بازی کردن نقش قربانی—قرار میدهد، مغز را برای مرتبط کردن این حالت با یک پاداش آموزش میدهد. این شبیه به حالتی است که ورزشکاران بعد از ورزش شدید «هاله دویدن» را تجربه میکنند، اما در اینجا محرک آن روانی به جای فیزیکی است.
سطح پایین سروتونین، یک ماده شیمیایی کلیدی دیگر در مغز، میتواند این اثر را تشدید کند. وقتی سروتونین کاهش مییابد، مغز به دنبال راهحلهای سریع است و رفتارهای اعتیادآور—مثل غرق شدن در رنج—محتملتر میشوند. از سوی دیگر، سروتونین بالا میتواند این تمایل را کاهش دهد و حالتی آرامتر ایجاد کند که رنج کمتر وسوسهانگیز است.
زاویه اجتماعی: بهرهبرداری از قربانی بودن
یک بعد اجتماعی نیز در این پارادوکس وجود دارد. برخی افراد ناخودآگاه از حس قربانی بودنشان برای کسب مزیت استفاده میکنند. مثلاً، دانشآموزی ممکن است زندگی سخت خانه را اغراق کند تا زمان بیشتری برای انجام تکالیف بگیرد و از «ناتوانی» خود سود ببرد. این رفتار به نیاز به شناسایی مربوط میشود—وقتی دیگران سختیهایشان را تأیید میکنند، تصویر مثبت خودشان را تقویت میکند و حتی میتواند مسئولیت را از آنها دور کند. مطالعات درباره قربانیگری جمعی، مثل آنهایی در روانشناسی گروهی، نشان میدهد این ذهنیت وقتی یک جامعه حول یک روایت مشترک از رنج متحد شود، میتواند پایدار بماند و به ابزاری اجتماعی قدرتمند تبدیل شود.
شکستن این چرخه
پس چگونه میتوان از این اعتیاد عجیب رها شد؟ ذهنآگاهی راهی ارائه میدهد. با تشخیص زمانی که تخیلمان رنج را تشدید میکند—مثلاً با تصور سناریوهای بدتر میتوانیم کنترل را بازپس بگیریم. به جای تعقیب موج بعدی اندورفین از طریق رنج، تمرینهایی مثل مدیتیشن حضور را ترویج میدهند و به حالتی آرام فراتر از لذت ساده منجر میشوند. این را میتوان بهعنوان جایگزینی ترنهوایی بالا و پایینها با یک پایه ثابت رضایت توصیف کرد.
تأملات دنیای واقعی
این پارادوکس فقط نظری نیست. در بحثهای اگزیستانسیال، برخی استدلال میکنند که خود تعقیب لذت رنج ایجاد میکند—بهطور پارادوکسیکال، همین اشتیاق برای بیشتر داشتن ماست که ما را در تله نگه میدارد. با این حال، دیگران مییابند که پذیرش یک پایه خنثی(نه دردناک و نه سرخوشانه ) میتواند رضایتبخش باشد. مثلاً، کسی ممکن است از یک شب آرام در خانه بیشتر لذت ببرد، بعد از اینکه نیاز به هیجان مداوم را رها کرده و در عادی بودن آرامش یافته است.
«و انسان را در رنج آفریدیم»
غم گاهی گامهای خستهٔ مردی دلشکسته است
بر برگهای خزانِ خیابان
رنجی آرام؛ گمشده در هیاهویِ مردمانِ روزگارِ آهن و دود
درد گاهی انتظار مادری است که هر صبح
همراه آواز گنجشکان
قاب عکس پسرش را دستمال میکشد
و برای پسرش تبسمی میکند
دردی خاموش؛ گمشده در چین و چروک دستهای پیرزن
غم همیشه آرام نیست
درد هماره خاموش نیست
رنج گاهی غرش زمین است
بانگ فروریختن آجرهاست
لرزیدن بادکنکهای رنگارنگ آویزان بر سقف است در سرپناهی ویران
رنج گاهی فریاد است
نالههای زنی است رو به آسمان بر تلی از آوار
شِکوهٔ مبهوت مردی است که بر دستانش کودکی خاموش چشم بسته است از آفریدگار
زمین پر از رنج است
و هر دم کسی میگوید:
«غمگینم»
و پاسخ میشنود:
«دنیا پر از غم است»
شاید روزی که جهان خلق شد
خدا دلتنگ بود
آن روز غم در سراسر هستی گسترده شد
حزنی ابدی و ازلی/ شعر از سید اکبر موسوی
ترکیب رنج و سرخوشی یک خصلت ثابت در طبیعت انسانی است که توسط شیمیمغز و پویاییهای اجتماعی هدایت میشود. اگرچه میتواند به الگوهای اعتیادآور منجر شود، درک آن ما را قادر میسازد تا آزاد شویم و به دنبال حالتی متعادلتر باشیم.
نظر شما چیست؟ آیا تا به حال خودتان را در لحظهای از ناامیدی غرق شده دیدید؟
منبع: تابناک